رستم
خوان دوم: يافتن رستم، چشمهء آب سرگردان khireh khir 1 يكي راه پيش آمدش ناگزير ـ همي رفت بايست بر خيره خير 0 0 2 پي اسپ و گويا زبان سوار ـ ز گرما و از تشنگي شد ز كار 0 0 3 پياده شد از اسپ و ژوپين به دست ـ همي رفت پويان به كردار مست 0 0 4 همي جست بر چاره جستن رهي ـ سوي آسمان كرد روي آنگهي 0 0 5 چنين گفت كاي داور دادگر ـ همه رنج و سختي تو آري به سر 0 0 6 گر ايدونك خشنودي از رنج من ـ بدان گيتي آگنده كن گنج من 0 0 7 بپويم همي تا مگر كردگار ـ دهد شاه كاوس را زينهار 0 0 8 هم ايرانيان را ز چنگال ديو ـ گشايد بي آزار گيهان خديو 0 0 9 گنه كار و افگندگان تو اند ـ پرستنده و بندگان تو اند 0 0 10 تن پيل وارش چنان تفته شد ـ كه از تشنگي سست و آشفته شد 0 0 11 بيفتاد رستم بر آن گرم خاك ـ زبان گشته از تشنگي چاك چاك نشيمنگاه sorin 12 همان گه يكي ميش نيكو سرين ـ بپيمود پيش تهمتن زمين 0 0 13 از آن رفتن ميش انديشه خاست ـ به دل گفت كه آبشخور اين كجاست 0 0 14 همانا كه بخشايش كردگار ـ فراز آمدست اندرين روزگار 0 0 15 بيفشارد شمشير بر دست راست ـ به زور جهاندار برپاي خاست پالا(اسب)+ هنگ (کشيدن)= کمند paalhang 16 بشد بر پي ميش و تيغش به چنگ ـ گرفته به دست دگر پالهنگ سرآوردن، به پايان رساندن saraavar 17 به ره بر يكي چشمه آمد پديد ـ چو ميش سراور بدان جا رسيد 0 0 18 تهمتن سوي آسمان كرد روي ـ چنين گفت كاي داور راست گوي 0 0 19 هر آن كس كه از دادگر يك خداي ـ بپيچد نيارد خرد را به جاي ميش کوهی ghorm 20 برين چشمه آبشخور ميش نيست ـ همان غرم دشتي مرا خويش نيست 0 0 21 به جايي كه تنگ اندر آيد سخن ـ پناهت به جز پاك يزدان مكن 0 0 22 بر آن غرم بر آفرين كرد چند ـ كه از چرخ گردان مبادت گزند پلنگ کوچک yooz 23 گيا بر در و دشت تو سبز باد ـ مباد از تو هرگز دل يوز شاد دست فرا بردن yaazad, yaazid, yaakhtan 24 ترا هرك يازد به تير و كمان ـ شكسته كمان باد و تيره گمان 0 0 25 كه زنده شد از تو گو پيل تن ـ وگرنه پرانديشه بود از كفن 0 0 26 كه در سينه ي اژدهاي بزرگ ـ نگنجد بماند به چنگال گرگ 0 0 27 شده پاره پاره كنان و كشان ـ ز رستم به دشمن رسيده نشان تگ (دو)+ آور(آورنده)= دونده tagaavar 28 روانش چو پردخته شد ز آفرين ـ ز رخش تگاور جدا كرد زين 0 0 29 همه تن بشستش بر آن آب پاك ـ به كردار خورشيد شد تابناك 0 0 30 چو سيراب شد ساز نخچير كرد ـ كمر بست و تركش پر از تير كرد 0 0 31 بيفگند گوري چو پيل ژيان ـ جدا كرد ازو چرم پاي و ميان 0 0 32 چو خورشيد تيز آتشي برفروخت ـ برآورد ز آب آندر آتش بسوخت 0 0 33 بپردخت ز آتش به خوردن گرفت ـ به خاك استخوانش سپردن گرفت 0 0 34 سوي چشمه ي روشن آمد بر آب ـ چو سيراب شد كرد آهنگ خواب سخنگو soraayandeh 35 تهمتن به رخش سراينده گفت ـ كه با كس مكوش و مشو نيز جفت 0 0 36 اگر دشمن آيد سوي من بپوي ـ تو با ديو و شيران مشو جنگ جوي خرامان chamaan 37 بخفت و برآسود و نگشاد لب ـ چمان و چران رخش تا نيمه شب Fa12a06RostamP.lbi