رستم
خوان سوم جنگ رستم با اژدها 0 0 0 0 0 0 1 ز دشت اندر آمد يكي اژدها ـ كزو پيل گفتي نيابد رها 0 0 0 0 0 0 2 بدان جايگه بودش آرامگاه ـ نكردي ز بيمش برو ديو راه 0 0 0 0 0 0 3 بيامد جهانجوی را خفته ديد ـ بر او يكي اسپ آشفته ديد 0 0 0 0 فارسی 1 yaarad 4 پرانديشه شد تا چه آمد پديد ـ كه يارد بدين جايگاه آرميد 0 0 0 0 0 0 5 نيارست كردن كس آن جا گذر ـ ز ديوان و پيلان و شيران نر 0 0 0 0 0 0 6 همان نيز كامد نيابد رها ـ ز چنگ بدانديش نر اژدها 0 0 0 0 0 0 7 سوي رخش رخشنده بنهاد روي ـ دوان اسپ شد سوي ديهيم جوي 0 0 0 0 فارسی 1 tondar 8 همي كوفت بر خاك رويينه سم ـ چو تندر خروشيد و افشاند دم 0 0 0 0 0 0 9 تهمتن چو از خواب بيدار شد ـ سر پر خرد پر ز پيکار شد 0 0 0 0 فارسی 1 dojham 10 به گرد بيابان يكي بنگريد ـ شد آن اژدهاي دژم ناپديد 0 0 0 0 فارسی 1 khireh 11 ابا رخش بر خيره پيکار کرد ـ از آن كو سر خفته بيدار كرد 0 0 0 0 0 0 12 دگر باره چون شد به خواب اندرون ـ ز تاريكي آن اژدها شد برون 0 0 0 0 فارسی 1 tag 13 به بالين رستم تگ آورد رخش ـ همي كند خاك و همي كرد پخش 0 0 0 0 0 0 14 دگر باره بيدار شد خفته مرد ـ برآشفت و رخسارگان كرد زرد 0 0 0 0 0 0 15 بيابان همه سر به سر بنگريد ـ به جز تيرگي شب به ديده نديد 0 0 0 0 0 0 16 بدان مهربان رخش بيدار گفت ـ كه تاريكي شب بخواهي نهفت 0 0 0 0 0 0 17 سرم را همي باز داري ز خواب ـ به بيداري من گرفتت شتاب 0 0 0 0 0 0 18 گر اين بار سازي چنين رستخيز ـ سرت را ببرم به شمشير تيز 0 0 0 0 0 0 19 پياده شوم سوي مازندران ـ كشم ببر و شمشير و گرز گران 0 0 0 0 0 0 20 سيم ره به خواب اندر آمد سرش ـ ز ببر بيان داشت پوشش برش 0 0 0 0 0 0 21 بغريد باز اژدهاي دژم ـ همي آتش افروخت گفتي به دم 0 0 0 0 0 0 22 چراگاه بگذاشت رخش آن زمان ـ نيارست رفتن بر پهلوان 0 0 0 0 0 0 23 دلش ز آن شگفتي به دو نيم بود ـ كش از رستم و اژدها بيم بود 0 0 0 0 0 0 24 هم از بهر رستم دلش نارميد ـ چو باد دمان نزد رستم دويد 0 0 0 0 0 0 25 خروشيد و جوشيد و بركند خاك ـ ز نعلش زمين شد همه چاك چاك 0 0 فارسی 2 dastkash فارسی 1 baareh 26 چو بيدار شد رستم از خواب خوش ـ برآشفت با باره ي دست كش 0 0 0 0 0 0 27 چنان ساخت روشن جهان آفرين ـ كه پنهان نكرد اژدها را زمين 0 0 0 0 0 0 28 بر آن تيرگي رستم او را بديد ـ سبك تيغ تيز از ميان بركشيد 0 0 0 0 0 0 29 بغريد برسان ابر بهار ـ زمين كرد پرآتش از كارزار 0 0 0 0 0 0 30 بدان اژدها گفت برگوي نام ـ كزين پس تو گيتي نبيني به كام 0 0 0 0 0 0 31 نبايد كه بي نام بر دست من ـ روانت برآيد ز تاريك تن 0 0 0 0 0 0 32 چنين گفت دژخيم نر اژدها ـ كه از چنگ من كس نيابد رها 0 0 0 0 0 0 33 سد اندر سد اين دشت جاي منست ـ بلند آسمانش هواي منست 0 0 0 0 0 0 34 نيارد گذشتن به سر بر عقاب ـ ستاره نبيند زمينش به خواب 0 0 0 0 0 0 35 بدو اژدها گفت نام تو چيست ـ كه زاينده را بر تو بايد گريست 0 0 0 0 فارسی 1 neyram 36 چنين داد پاسخ كه من رستمم ـ ز دستان و از سام و از نيرمم 0 0 0 0 0 0 37 به تنها يکی کينه ور لشکرم ـ به رخش دلاور زمين بسپرم 0 0 0 0 0 0 38 برآويخت با او به جنگ اژدها ـ نيامد به فرجام هم زو رها 0 0 0 0 0 0 39 چو زور تن اژدها ديد رخش ـ كز آن سان برآويخت با تاج بخش 0 0 0 0 0 0 40 بماليد گوش اندر آمد شگفت ـ بلند اژدها را به دندان گرفت 0 0 0 0 0 0 41 بدريد كتفش به دندان چو شير ـ برو خيره شد پهلوان دلير 0 0 0 0 0 0 42 بزد تيغ و بنداخت از بر سرش ـ فروريخت چون رود خون از برش 0 0 0 0 0 0 43 زمين شد به زير تنش ناپديد ـ يكي چشمه خون از برش بردميد 0 0 0 0 فارسی 1 tizdam 44 چو رستم بر آن اژدهاي دژم ـ نگه كرد برزد يكي تيز دم 0 0 0 0 0 0 45 بيابان همه زير او بود پاك ـ روان خون گرم از بر تيره خاك 0 0 0 0 0 0 46 تهمتن ازو در شگفتي بماند ـ همي پهلوي نام يزدان بخواند 0 0 0 0 0 0 47 به آب اندر آمد سر و تن بشست ـ جهان جز بزور جهانبان نجست 0 0 0 0 0 0 48 به يزدان چنين گفت كاي دادگر ـ تو دادي مرا دانش و زور و فر 0 0 0 0 0 0 49 كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل ـ بيابان بي آب و درياي نيل 0 0 0 0 0 0 50 بدانديش بسيار و گر اندكيست ـ چو خشم آورم پيش چشمم يكيست Fa12a07RostamP.lbi