رستم
باز آمدن كاوس به ايران زمين و گسي كردن رستم را 0 0 0 0 1 چو كاوس در شهر ايران رسيد ـ ز گرد سپه شد هوا ناپديد 0 0 گرمی joosh 2 برآمد همي تا به خورشيد جوش ـ زن و مرد شد پيش او با خروش 0 0 0 0 3 همه شهر ايران بياراستند ـ مي و رود و رامش گران خواستند 0 0 0 0 4 جهان سر به سر نو شد از شاه نو ـ ز ايران برآمد يكي ماه نو 0 0 0 0 5 چو بر تخت بنشست پيروز و شاد ـ در گنج هاي كهن برگشاد واداشتن neshaand کارپرداز roozi dehaan 6 ز هر جاي روزي دهان را بخواند ـ به ديوان دينار دادن نشاند 0 0 0 0 7 برآمد خروش از در پيل تن ـ بزرگان لشگر شدند انجمن 0 0 0 0 8 همه شادمان نزد شاه آمدند ـ بران نامور پيشگاه آمدند 0 0 0 0 9 تهمتن بيامد به سر بر كلاه ـ نشست از بر تخت نزديك شاه 0 0 0 0 10 سزاوار او شهريار زمين ـ يكي خلعت آراست با آفرين 0 0 سر saar 11 يكي تخت پيروزه و ميش سار ـ يك خسروي تاج گوهرنگار 0 0 دستبند yaareh 12 يكي دست زربفت شاهنشهي ـ ابا ياره و طوق و با فرهي 0 0 0 0 13 سد از ماه رويان زرين كمر ـ سد از مشک مويان با زيب و فر چارپا از اسب و خر estar لگام setaam 14 سد از اسپ با زين و زرين ستام ـ سد استر سيه موي و زرين لگام 0 0 0 0 15 همه بارشان ديبه خسروي ـ ز چيني و رومي و از پهلوي 0 0 کيسه زر، واحدهزارسکه badreh 16 ببردند سد بدره دينار نيز ـ ز رنگ و ز بوي و ز هر گونه چيز 0 0 0 0 17 ز ياقوت جامی پر از مشک ناب ـ ز پيروزه ديگر يكي پر گلاب 0 0 عطر زعفران abir 18 نوشته يکی نامهء بر حرير ـ ز مشک و ز عنبر ز عود و عبير 0 0 0 0 19 سپرد اين به سالار گيتي فروز ـ به نوی همه کشور نيمروز 0 0 0 0 20 چنان كز پس عهد كاوس شاه ـ نباشد بر آن تخت كس را كلاه 0 0 0 0 21 مگر نامور رستم زال را ـ خداوند شمشير و کوپال را 0 0 روا نباشد mabinaad 22 از آن پس برو آفرين كرد شاه ـ كه بي تو مبيناد كس پيشگاه آسايش aazarm محجوب sharm 23 دل تاج داران به تو گرم باد ـ روانت پر از شرم و آزرم باد 0 0 0 0 24 فرو برد رستم ببوسيد تخت ـ بسيچ گذر كرد و بربست رخت 0 0 0 0 25 خروش تبيره برآمد ز شهر ـ ز شادي به هر كس رسانيد بهر 0 0 0 0 26 بشد رستم زال و بنشست شاه ـ جهان كرد روشن به آيين و راه 0 0 0 0 27 به شادي بر تخت زرين نشست ـ همي جور و بيداد را در ببست 0 0 0 0 28 زمين را ببخشيد بر مهتران ـ چو باز آمد از شهر مازندران 0 0 0 0 29 به طوس آن زمان داد اسپهبدي ـ بدو گفت از ايران بگردان بدي 0 0 0 0 30 پس آنگه سپاهان به گودرز داد ـ ورا كام و فرمان آن مرز داد 0 0 0 0 31 وز آن پس به شادي و مي دست برد ـ جهان را نموده بسي دست برد 0 0 0 0 32 بزد گردن غم به شمشير داد ـ نيامد همي بر دل از مرگ ياد 0 0 بهشتی که شداد ساخت eram 33 زمين گشت پر سبزه و آب و نم ـ بياراست گيتي چو باغ ارم 0 0 0 0 34 توانگر شد از داد و از ايمني ـ ز بد بسته شد دست اهريمني 0 0 ستدن، فتح bestod 35 به گيتي خبر شد كه كاوس شاه ـ ز مازندران بستد آن تاج و گاه 0 0 0 0 36 بماندند يكسر همه زين شگفت ـ كه كاوس شاه اين بزرگي گرفت 0 0 0 0 37 همه پاك با هديه و با نثار ـ كشيدند صف بر در شهريار 0 0 0 0 38 جهان چون بهشتي شد آراسته ـ پر از داد و آگنده از خواسته 0 0 0 0 39 سر آمد کنون رزم مازندران ـ به پيش آورم جنگ هاماوران Fa12a15RostamP.lbi