www.Shahnameh.com & www.Ferdowsi.org
Iran's "Epic of Kings" composed by Ferdowsi (b.03-Jan-940, d. c1021) has 62 Stories
Google Custom Search
daryaaft daastaan
Powered by groups.yahoo.com

 دستنویس ها: آ آکسفورد س استانبول ب برلین پ پاریس ف فلورانس ق قاهره ل لندن 1276 ل2 لندن 1486 لن لنینگراد لی لیدن و واتیکان
 واژه یاب ویژه: ت.س دكتر توفيق سبحاني، شاهنامه ج.خ دكتر جلال خالقي مطلق، يادداشتها ح.ن ع.حسين نوشين، واژه نامك د.ش داریوش شامبیاتی، فرهنگ لغات
روند   |   نسک   |   گفتارها   |   برنامه
P:Pahlavi, E:English, A:Arabic
California Saturday 10:00
Deutschland Samstag 19:00
Iran Shanbeh 21:30
Australia Sunday 5:00


You are here: | See also:Chekaameh Sanaz
 - - - - - 0 گذشتن کیخسرو از جيحون‏
- - - - - - - - Geev   1 بدو گفت گیو: ار تو کیخسروى ـ نبينى ازين آب جز نيکوى‏
- takht mahi raa dorood ferestaadan - - - - arvand rood - bogzaasht   2 فريدون که بگذاشت اروندرود ـ فرستاد تخت مِهى را درود
- baa farrahi Roshani. P:Roshni - - - rahi - -   3 جهانى سراسر شد او را رهى ـ که با روشنى بود و با فرّهى
- - shiraan - - - - - -   4 چه انديشى ار شاه ايران توى؟ ـ سُوار دلیران و شيران توى‏
- - borz - - - - - -   5 مرین آب را کى بود بر تو راه؟ ـ که با فرّ و برزى و زيباى گاه‏
- - geraani gereftan sar - - - - - gazand   6 اگر من شوم غرقه، گر مادرت ـ گرانی نبايد که گيرد سرت‏
- - beekaar - - - - - -   7 نه مادر ترا زاد اندر جهان ـ که بيکار بُد تخت شاهنشهان‏؟
- - - - azeen baareh - - - maadar ze bahr tow zaad   8 مرا نيز مادر ز بهر تو زاد ـ ازين باره بر دل مکن هيچ ياد
- - damaan - - - - - beeGomaan boodan   9 که من بى‏گمانم که افراسياب ـ بيايد دمان تا لب رودِ آب‏
- - - - - - - - khaar   10 مرا برکـُند زنده بر دار خوار ـ فرنگيس را با تو اى شهريار
- sepordan na'l - - - - - -   11 بآب افگند ماهيانتان خورند ـ و گر زير نعل اندرون بسپرند
- - - - - - inast o bas - -   12 بدو گفت کیخسرو: اينست و بس ـ پناهم به يزدان ِ فريادرس‏
- - - - - - raahjooy - baareh   13 فرود آمد از باره ی راه جوى ـ بناليد و بر خاک بنهاد روى‏
- - - - - - - - -   14 همى گفت: پشت و پناهم توى ـ به آب و به خشکی به راهم توى‏
- - - - chow kashti P:Kastig - - - -   15 به آب اندرافگند خسرو سياه ـ چو کشتى همى راند تا باژگاه‏
- cheer P:Cher - - - - - - -   16 پسِ او فرنگيس و گیو دِلير ـ برون شد ز جيحون و از آب چير
- - - - - - dorost - -   17 بدان سو گذشتند هر سه درست ـ جهانجوى خسرو سر و تن بشست‏
- - - - - - - - neysetaan   18 بر آن نيستان بر نيايش گرفت ـ جهان آفرين را ستايش گرفت‏
- - - - - - - - -   19 چو از رود کردند هر سه گذر ـ نگهبان کشتى شد آسيمه سر
- andaazeh natvaan gereft - - - - - - inat shegeft   20 به ياران چُنين گفت کاينت شِگِفت ـ کزين برتر اندازه نتوان گرفت‏
- jowshanvar - - joshan - - - -   21 بهاران و جيحون و آب روان ـ سه جوشن‏ور و اسپ و برگـُستـَوان
- - - - - - - - jharf daryaa   22 بدين ژرف دریا چُنين بگذرد ـ خردمندش از مردمان نشمرد
- baazaar khish tabah didan - - - - - - -   23 پشيمان شد از خام گفتار خويش ـ تبه ديد از آن کار بازار خويش‏
- barGozaasht - - - - - - -   24 بياراست کشتى به چيزى که داشت ـ ز باد هوا بادبان برگذاشت‏
- - - - - - - - -   25 به پوزش برفت از پس شهريار ـ چن آمد بنزديکى‏ رودبار
- - - - - - - - -   26 همه هدیه ها نزد شاه آورید ـ کمان و کمند و کلاه آورید
- khowrdan - - - - - - -   27 بدو گفت گیو: اى گـَو بى‏خرد ـ تو گفتى که اين آب مردم خورد
- - - - - - baa gohar - maayehvar   28 چُنين مایه ور با گهر شهريار ـ همى از تو کشتى کند خواستار
- - keen - bovad - - - hediye mabaad   29 ندادى، کنون هدیه ی تو مباد ـ بود روز کین روزت آيدْت یاد
- pedroodemaan - - - - - - khaar   30 چُنان خوار برگشت ازو رودبان ـ که جان را همى گفت: پَدرود مان‏
- - - - - - - - baajhgaah   31 چون آمد بنزديکى‏ باژگاه ـ بيامد همانگه ز توران سپاه‏
- - mardom - eech - - - -   32 چو نزديک رود آمد افراسياب ـ نديد ایچ مردم، نه کشتى بر آب‏
- - deev - - - - - -   33 يکى بانگ زد تند بر باژخواه ـ که چون يافت اين ديو بر آب راه‏؟
- - - - - - - - -   34 چُنين داد پاسخ که اى شهريار ـ پدر باژبان بود و من باژدار
- zaabe jeyhoon zamin - - - - - - -   35 نه ديدم، نه هرگز شنيدم چُنين ـ که کردى کسى زآب ِ جيحون زَمين
- - andar shodan - - - teez - -   36 بهاران و اين آب با موج تيز ـ چو اندر شوى نيست راه گريز
- havaa dashtshaan andar kenaar goftee - - - - - -   37 چُنان برگذشتند هر سه سُوار ـ هوا داشتـْـشان گفتى اندر کنار
- - - - - - - - -   38 از آن پس بفرمودش افراسياب ـ که بشتاب و کشتى برافگن بر آب‏
- aatash makon dar kenaar - - bar andish - - - Hoomaan   39 بدو گفت هومان که اى شهريار ـ برانديش و آتش مکن در کنار
- - - - - - - - -   40 تو با اين سُواران به ایران شوى ـ همى در دَم و چنگ شيران شوى‏
- anjoman - - Toos - - - -   41 چو گودرز و چون رستم پیلتن ـ چو توس و چو گرگین و آن انجمن‏
- - - - eedar - - - gaah   42 همانا که از گاه سير آمدى ـ که ايدر به چنگال شير آمدى‏
- parvin - - Keyvaan - - - -   43 ازين روى تا چين و ماچين تراست ـ خور و ماه و کيوان و پروين تراست‏
- gazand - - - - boland - -   44 تو توران نگهدار و تخت بلند ـ از ايران کنون نيست بيم گزند
- - - - bareen - bar aamadan - -   45 پُر از خون دل از رود گشتند باز ـ برآمد برین روزگاری دراز
Fa13a32KhosroP.lbi CK VK
Khosro
Part: 01 | 02 | 03 | 04 | 05 | 06 | 07 | 08 | 09 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 | 36 | 37 | 38 | 39 | 40 | 41 | 42 | 43 | 44 | 45 | 46 | 47 | 48 | 49
گذشتن كى خسرو از جيحون
‏ آنگاه گيو رو به كیخسرو كرد و گفت: اگر تو كى خسروى، پس، از اين آب، جز نيكويى نبينى. فريدون چون از اروند رود بگذشت، تخت شاهى را درود گفت و سراسر گيتى، او را كه فرهمند و روشن بود، بنده گشت. پس تو اگر شاه ايران و پناه دليران و شيرانى، ديگر به چه مى‏انديشى؟ تو كه با فرّ و برزى و زيبنده تخت و تاجى، كجا آب با تو بد گردد؟ اگر من و مادرت در اين آب، فرو شويم تو نبايد اندوهگين گردى زيرا كه خواست گيتى از آفرينش مادرت تنها زاده شدن تو بود، چون تخت شاهى تهى مانده بود. من نيز از مادر، براى تو زاده شدم، پس در اين باره هيچ ميانديش. و اگر جز اين كنى، دانم كه بى‏گمان افراسياب به لب اين رود بتازد و مرا زنده بر دار سازد و تو را اى شاه با فرنگيس به دريا افكند تا خوراك ماهيان گرديد و يا اين كه به زير سُم اسپان بياندازدتان
كى خسرو چون چنين شنيد، بدو گفت: همين كار را بكنم و در اين راه تنها به يزدان فريادرس پناه مى‏برم. آنگاه كى خسرو از اسپ فرود آمد و روى بر خاك نهاد و به درگاه يزدان بناليد و گفت: تو پشت و پناه من و راهنمايم به سوى داد هستى، درشتى و نرمى براى من از فرّ تو و روان و خِرَد ، سايه‏اى از پر توست. كى خسرو اين بگفت و چون ستاره‏اى بر پشت آن اسپ سياه سوار گشت و به آب زد و چون كشتى تا باژگاه براند. فرنگيس و گيو دلير نيز از پسِ او چون شيرى كه از آب و از رود جيحون نترسد، خود را با اسپ‏ به آب زدند. و بدين سان هر سه با تندرستى از رود گذشتند
چون به آن سوى جيحون رسيدند خسرو سر و تن خود بشست و در آن نِيستان ، پروردگار گيهان آفرين را نيايش و ستايش گرفت
از سوى ديگر، چون هر سه ايشان از رود گذشتند، آن نگاهبان كشتى، سرآسيمه شد و به يارانش گفت: اين كارى شگفت است كه هرگز چون آن نديده‏ام. اگر در بهار، سه تن، سوار بر سه اسپ با جوشن و برگستوان بتوانند از چنين درياى ژرفى بگذرند، هر كه خردمند باشد، ايشان را از مردمان نداند
پس آن نگاهبان از گفتار بيهوده خويش كه به آن سه تن گفته بود، پشيمان شد و كار خويش را تباه شده ديد
پس با هرچه كه داشت، كشتى را بيآراست و بادبان برافراشت و به پوزش خواهى به سوى شاه روان شد. چون به لب رود رسيد، همه آن پيشكشها را با كمان و كمند و كلاه به پيش شاه آورد
گيو كه چنين ديد، بدو گفت: اى سگ كم‏خِرَد ، مگر نگفتى كه اين آب، مردم را مى‏برد؟ چنين شهريار مايه‏ور و نژاده‏اى از تو كشتى خواست، ليك تو ندادى. پس اكنون اين پيشكشت نيز مباد. بدان كه چون روز كين فرا رسد، روزگارت به باد شود. و بدين سان آن رودبان چنان به خوارى از او برگشت كه گويى با جان خود پدرود مى‏كرد
رودبان كه چنين ديد، ديگر به خوارى بازگشت. چون به نزديك باژگاه رسيد، هماندم سپاهى از توران بيآمد. چون افراسياب به نزديكى رود آمد، هيچ كشتى و يا كسى را در آب نديد. پس بانگ تندى بر باژخواه بزد كه: آن ديو چگونه بر اين رود، راه يافت؟
باژخواه، او را پاسخ داد كه: اى شهريار، پدرم و من، هر دو، باژبان بوده‏ايم ليك هرگز نه ديده و نه شنيده‏ايم كه كسى همچنان كه از روى زمين مى‏گذرد، از آب جيحون بگذرد. در بهار كه آب اين رود پُر از آبخيزهاى سخت است، چون اندر آن شَوى ، ديگر تو را هيچ راه گريزى از آن نباشد. ليك آن سه سوار، چنان از رود گذشتند، كه گويى هوا ايشان را در كنار خود نگاه داشته بود و يا اين كه ايشان را از باد و زان زاده و از سوى يزدان به ميان مردم فرستاده‏اند
چون افراسياب، آنگونه سخنانى را از او بشنيد، رخسارش زرد گشت و از سرِ اندوه، آهى كشيد. آنگاه به آن باژخواه بفرمود كه: شتاب كن و كشتى بر آب افكن و ايشان را براى من بياب و ببين كه آيا آنها رفته‏اند و يا اين كه در جايى خفته‏اند. باشد كه ايشان را بيابيم. پس زود باش و كشتى را بيآور. پدرود باشى
هومان كه چنين ديد، افراسياب را گفت: اى شهريار، بيانديش و آتش را در كنار خود نگاه مدار. تو اگر با اين سوارانت به ايران- كه‏ پهلوانانى چون گودرز و رستم پيل تن و توس و گرگين سپاه شكن دارد- رَوى ، همانا كه در دَم و چنگال شير خواهى شد. براستى كه از تخت شاهى سير گشته‏اى كه اين چنين به‏ نزديك‏ چنگال شير آمده‏اى. از اين رود تا چين و ماچين از آن تو و همه خورشيد و ماه و كيوان و پروين نيز از آن تو باشند. پس تو همين توران و تخت بلند شاهى را نگاهدار، زيرا كه اكنون از ايران، بيم گزند نباشد
پس‏ چون هومان چنين گفت‏ همگى با دلى كه از درد، پُر از خون گشته بود، بازگشتند و روزگار درازى بر اين بگذشت
Fa13a32KhosroDipP.lbi
powered by FreeFind
روند   |   نسک   |   گفتارها   |   برنامه
Shahnameh.com | Ferdowsi.org | Shahnameh.org | Contact
© 1995-2007 Shahnameh Ferdowsi Foundation
Posted 27-Jun-2002 | Revised 23-May-2008 -->