باز آمدن کیخسرو به پيروزى - - - - - - - - - 1 چُن آگاهى آمد به کاوس شاه ـ از آن ايزدى فرّ و آن دستگاه - - baalaa - - - - - - 2 جهانى فرو ماند اندر شگفت ـ که کیخسرو و آن فرّ و بالا گرفت - - - - - - - - mehtar 3 همه مهتران يک به یک با نثار ـ برفتند شادان بر ِ شهريار - - - - - - - - Fareeborz 4 فریبرز پيش آمدش با گروه ـ از ايران سپاهى بکردار کوه - - - - - - - - - 5 چو ديدش فرود آمد از تخت زر ـ ببوسيد روى برادرْ پدر - - - - - - - - Toos 6 همان توس با کاويانى درفش ـ همى رفت با کوس و زرّينه کفش - - - - - - - - - 7 بياورد و پيش جهاندار برد ـ زمين را ببوسيد و او را سپرد - - akhtar kaveeyaan - - - - - - 8 بدو گفت کین کوس و زرّينه کفش ـ به نيک اخترى کاويانى درفش - - az dar - - - - - - 9 ز لشکر ببين تا سَزاوار کيست ـ يکى پهلوان از در ِ کار کيست - - - - - - - - - 10 ز گفتارها پوزش آورد پيش ـ بپيچيد زان بيهده راى خويش - - - - - - - - navaakhtan 11 جهاندار پيروز بنواختش ـ بخنديد و بر تخت بنشاختش - - - - - - - - - 12 بدو گفت کین کاويانى درفش ـ هم آن پهلوانى و زرّينه کفش - - - - - - - - - 13 نبينم سَزاى کسى از سپاه ـ ترا زيبد اين نام و اين دستگاه - - - - - - - - - 14 ترا پوزش اکنون نبايد به کار ـ نه بيگانه را خواستى شهريار - - - - - - - - - 15 سُوى پَهْـلـَو ِ پارس بنهاد روى ـ جوان بود و بیدار و ديهيم جوى - - - - - - - - - 16 چو زو آگهى يافت کاوس کى ـ که آمد ز ره پور فرخنده پى - - - - - - arghavaan - - 17 پذيره شدش با رخ ارغوان ـ ز شادى دل پير گشته جوان - - - - - - - - - 18 چو از دور خسرو نيا ار بديد ـ بخنديد و شادان دلش بر دميد - - - - - - - - namaaz [naamaaste] 19 پياده شد و برد پيشش نماز ـ به ديدار او بُد نيا را نیاز - - - - - - - - beh bar 20 بخنديد و او را به بر درگرفت ـ نيايش سَزاوار او برگرفت - - - - - - - - beh bar 21 چو پیروز برگشت شیر از نبرد ـ دل و دیده ی دشمنان تیره کرد - - - - - - - - - 22 وُ زانجا سُوى کاخ رفتند باز ـ به تخت ِ جهاندار ِ ديهيم ساز Fa13a40KhosroP.lbi CK
باز آمدن كى خسرو با پيروزى
چون از كى خسرو و آن فرّه ايزدى و دستگاهش به ايران آگهى رسيد، همه از آن فرّ و بزرگى كى خسرو در شگفت گشتند. پس همه بزرگان با بشارهايى، شادان به پيش شهريار برفتند. فريبرز نيز با سپاهى بسيار از ايرانيان به پيشواز كى خسرو شتافت. چون چشم فريبرز به كى خسرو افتاد، از اسپ گلرنگش به زير آمد. كى خسرو- آن شاه دلير- نيز از پشت اسپ سياهرنگش پياده گشت. فريبرز- كه برادر پدر كى خسرو بود- رويش را ببوسيد و در همانجا تختى از زر بنهاد و كى خسرو را بر آن بنشانْد و او را به شاهى، آفرين گفت. كى خسرو نيز با تاج گوهرنگارى بر سر، بر آن تخت زر بنشست
توس نيز درفش كاويانى و كوس و زرّينه كفش را به پيش كى خسرو ببرد و زمين را ببوسيد و آنها را بدو سپرد و گفت: اين كوس و زرّينه كفش و درفش كاويانى را- كه مايه نيكاخترى است- به تو مىدهم، اينك ببين تا كدامين پهلوان از ميان سپاهيان، سزاوار اينهاست. پس آنها را به او ده، زيرا كه ديگر براى ما بس است. همانا كه تنها سرمايه گناهكار، ساليان زندگانيش باشد. آنگاه توس از آنچه كه پيشتر گفته بود، پوزش خواست و از آن انديشه بيهودهاش بازگشت
كى خسرو پيروز، بخنديد و او را بنواخت و بر تخت بنشاندش و گفت: اين درفش كاويانى و زرّينه كفش و اين پايگاه پهلوانى را سزاوار هيچكس در سپاه نمىبينم. همانا كه اين فرّ و دستگاه، تنها زيبنده توست و جز تو هيچكس سزاوار اين نباشد. و بدان كه هيچ آزارى از تو در دل من نيست. پس تو نيز اكنون نبايد كه از من پوزش بخواهى، زيرا بيگانهاى را كه به شهريارى نخواسته بودى
آنگاه كى خسرو از آنجا به سوى پارس، به نزد كاووس فرخندهخوى روى نهاد. چون كِي كاووس از آمدن آن پسر فرخندهپِي آگهى يافت، با دلى پير كه از شادى، جوان گشته بود و با رخسارى گلرنگ، او را پذيره شد. همه با بشار و درود بيآمدند و با دلى شاد از اسپان فرود آمدند. چون خسرو از دور نياى خود را بديد، بخنديد و دلش از شادى بردميد. پس از اسپ پياده شد و او را نماز برد. كاووس كه ديدار او را نيازمند بود، بخنديد و او را در بر گرفت آن چنان كه سزاوارش بود او را ستايش بكرد كه همچون شيرى از آن نبرد با پيروزى بازگشت و دل و ديده دشمنان را خيره كرد. آنگاه از آنجا به سوى كاخ رفتند.
Fa13a40KhosroDipP.lbi