www.Shahnameh.com & www.Ferdowsi.org
Iran's "Epic of Kings" composed by Ferdowsi (b.03-Jan-940, d. c1021) has 62 Stories
Google Custom Search
daryaaft daastaan
Powered by groups.yahoo.com

 دستنویس ها: آ آکسفورد س استانبول ب برلین پ پاریس ف فلورانس ق قاهره ل لندن 1276 ل2 لندن 1486 لن لنینگراد لی لیدن و واتیکان
 واژه یاب ویژه: ت.س دكتر توفيق سبحاني، شاهنامه ج.خ دكتر جلال خالقي مطلق، يادداشتها ح.ن ع.حسين نوشين، واژه نامك د.ش داریوش شامبیاتی، فرهنگ لغات
 آماج   |   نسک   |   فهرست گفتار   |   تقویم برنامه   |   نمودار گردش کار
P:Pahlavi, E:English, A:Arabic
   ساعت آغاز برنامه
 ساعت به وقت محلی
California Saturday 12:00
Deutschland Samstag 21:00
Iran Shanbeh 23:30
Australia Sunday 5:00


You are here: | See also:Dip iranMehr- | Chekaameh iranMehr-
 آفرين کردن مهتران، کیخسرو را
- - - - - - - - -   1 چو کیخسرو ِ شاه بر گاه شد ـ ز دادش جهان یکسر آگاه شد
- - - - - - - - -   2 چو تاج بزرگى بسر بر نهاد ـ ازو شاد شد تاج و او نيز شاد
- - - - - - - - -   3 به هر جاى ويرانى آباد کرد ـ دل غمگنان از غم آزاد کرد
- - - - - - - - -   4 از ابر بهاری بباريد نم ـ ز روى زمين زنگ بزدود غم‏
- - - - - - - - -   5 جهان گشت پر چشمه و رود ِ آب ـ سر غمگنان اندرآمد به خواب
- - khaasteh - - - - - -   6 زمين چون بهشتى شد آراسته ـ ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏
- - - - gaah - - - -   7 چو جمّ و فريدون بياراست گاه ـ ز جام و ز رامش نياسود شاه‏
- - - - - - - - -   8 جهان شد پُر از خوبى و ايمنى ـ ز بد بسته شد دست آهَرمَنی
- - - - - - - - -   9 فرستادیی آمد از هر سُوى ـ ز هر نامدارى و هر پَهلـَوى‏
- - - - - - salar gitiforooz - nimrooz   10 پس آگاهى آمد سوى نيمروز ـ بنزد سپهدار گيتى فروز
- - - - - - - - abaa   11 ابا زال ِ سام ِ نريمان بهم ـ بزرگان کاول همه بيش و کم‏
- - - - - - - - -   12 سپاهى که شد دشت چون آبنوس ـ بدرّيد هر گوش از آواى کوس‏
- - - - - - - - -   13 به پيش اندرون زال با انجمن ـ درفش ِ بنفش از پس ِ پیلتن
- - - - - - - - tabireh   14 تبيره برآمد ز درگاه شاه ـ همه برنهادند گردان کلاه‏
- - - - pazeeereh - - - -   15 يکى کشور از جاى برخاستند ـ پذيره شدن را بياراستند
- - - - soraayandeh mard - - - -   16 دل شاه شد زان سَخُن شادمان ـ سراينده را گفت کاباد مان‏
- - - - - - - - parvardgaar   17 که او بود پروردگار پدر ـ وُزويست پيدا به گيتى هنر
- - - - Toos - Geev - -   18 بفرمود تا گیو و گودرز و توس ـ برفتند با ناى رويين و کوس‏
- - - - - - - - -   19 ز پهلـَو به پهلـَو پذيره شدند ـ همه با درفش و تبيره شدند
- - - - - - - - -   20 برفتند پيشش به دو روزه راه ـ چُنين پهلوانان و چندين سپاه‏
- - - - - - - - -   21 درفش تهمتن چو آمد پديد ـ به خورشيد گرد سیه برکشید
- - - - - - - - -   22 خروش آمد و ناله ی بوق و کوس ـ ز قلب سپه گیو و گودرز و توس
- - - - - - - - -   23 به پيش گو پیلتن تاختند ـ به شادى برو آفرين ساختند
- - - - - - - - -   24 گرفتند هر سه وُرا در کنار ـ بپرسيد شيراوژن از شهريار
- - kaam - - - - - -   25 ز رستم سوُى زال ِ سام آمدند ـ گشاده دل و شاد کام آمدند
- - - - - - - - -   26 نهادند سوى فرامرز روى ـ گرفتند شادى به ديدار اوى‏
- - - - - - - - -   27 وُزآنجايگه سوى شاه آمدند ـ به ديدار فرخ کلاه آمدند
- - sereshk - - - - - gav   28 چو خسرو گو پیلتن را بديد ـ سرشکش ز مژگان به رخ برچکيد
- - - - - - - - -   29 فرود آمد از تخت و کرد آفرين ـ تهمتن ببوسيد روى زمين‏
- - - - - - - - -   30 به رستم چُنين گفت کاى پهلوان ـ هميشه بزى شاد و روشن روان‏
- - - - - - - - -   31 که پروردگار سياوش توى‏ ـ به گيتى هنرمند و خامش توى
- - - - - - - - beh bar   32 سر زال از آن پس به بر در گرفت ـ ز بهر پدر دست بر سر گرفت‏
- - - - - - - - -   33 گوان را به تخت کیى برنشاند ـ بريشان همى نام يزدان بخواند
- - - - - - - - -   34 نگه کرد رستم سراپاى اوى ـ نشست و سَخُن گفتن و راى اوى‏
- - - - - - - - -   35 رخش گشت پر خون و دل پر ز درد ـ ز کار سياوش بسى ياد کرد
- - - - - - - - -   36 به شاه جهان گفت کاى شهريار ـ جهان را توى از پدر يادگار
- - - - - - - - -   37 نديدم من اندر جهان تاجور ـ بدين فرّ و مانندگــّى ِ‏ پدر
- - - - - - - - -   38 وُزآن پس چو از تخت برخاستند ـ نهادند خوان و مى آراستند
- - sokhan - - - - - -   39 جهاندار تا نيمى از شب نخفت ـ گذشته سَخُن ها و می بود جفت‏
Fa13a43KhosroP.lbi CK
Khosro
Part: 01 | 02 | 03 | 04 | 05 | 06 | 07 | 08 | 09 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 | 36 | 37 | 38 | 39 | 40 | 41 | 42 | 43 | 44 | 45 | 46 | 47 | 48 | 49
{English Abstract goes here} آفرين كردن مهتران، كى خسرو را
چون كى خسرو بر تخت شاهى بنشست و تاج بر سر نهاد، همه گيتى از كار او آگاه شد. كى خسرو در سراسر گيتى، داد بگسترد و بيخ بيداد را از زمين بركَند . هيچ شاه و شاهزاده و بزرگ و نام‏آورى در سراسر گيتى نمانْد كه در برابر او سر فرمان فرود نيآورد. در هر جا ويرانيها را آباد بكرد و دل اندوهگينان را از اندوه آزاد كرد. با نَمى از ابر بهارى، زنگار اندوه را از روى زمين بزدود. زمين چون بهشتى آراسته گشت و از داد و بخشش، پر از خواسته شد.
گيتى بى‏بيم و پر از خوبى شد و دست اهريمن از هر بدى بسته گشت. آگهى شاهى كى خسرو به نزد هر مهتر و نامدارى در هر شهرى فرستاده شد
پس به رستم، آن سپهدار گيتى‏فروز در نيمروز آگهى رسيد كه كى خسرو فرخنده بر تخت بنشست و پا بر آسمان بزرگى نهاد. رستم سپاهيانش را از هر جاى بخوانْد تا به پيش شاه شتابد. آنگاه با شادكامى و با رنگ و بوى به سوى شاه روى نهاد. زال و بزرگان كابل نيز با سپاهى- كه دشت را چون آبنوس، سياه كرد و آواى كوس آن، دل را بدرّيد - با او برفتند. زال با آن گروه در پيش بودند و رستم پيل تن با درفش بنفش از پس روان بود. چون به نزد كى خسرو از آمدن رستم نيكخواه آگهى رسيد، همه كشور از جاى‏ برخاستند و آهنگ پذيره شدن او كردند. دل كى خسرو از آن سخن، شادمان گشت و رساننده آن آگهى را درود گفت زيرا كه رستم، پرورنده پدرش بود و هنر در گيتى از او پيدا بود. پس بفرمود تا گيو و گودرز و توس با سورناى و كوس برفتند
بانگ تبيره از درگاه شاه برآمد و همه پهلوانان، كلاه بر سر نهادند و هنوز دو روز راه مانده بود كه بدانجا رسند، آن همه پهلوانان و سپاهيان با درفش و تبيره به ميان راه رفتند و شهر به شهر، ايشان را پذيره شدند. چون درفش تهمتن پديدار شد، گَرد سپاهيان تا به خورشيد بردميد. خروش و ناله نفير و كوس برخاست و گيو و گودرز و توس از دل سپاه به پيش رستم پهلوان پيل تن تاختند و از شادى بر او آفرين كردند و او را در بر گرفتند. آنگاه رسم شيراوژن از شهريار بپرسيد. پس از آن شادكام و گشاده دل به سوى زال آمدند و سپس به سوى فرامرز روى نهادند و از ديدار او شاد گشتند. آنگاه از آنجا به سوى شاه آمدند. چون خسرو، پهلوان پيل تن را بديد، اشك از ديدگان بر رخسارش چكيد. از تخت فرود آمد و او را آفرين كرد. تهمتن روى زمين را ببوسيد
پس كى خسرو به رستم گفت: اى پهلوان، هميشه شاد و روشن‏روان باشى كه تو پرورنده سياوشى و در گيتى، خردمند و آرامى. آنگاه كى خسرو سر زال زر را در برگرفت و به ياد پدر افتاد. پس پهلوانان را بر تخت كيانى نشاند و نام يزدان بر ايشان بخواند. رستم، سراپاى كى خسرو و آن نشست و سخن گفتن و خِرَد او را بنگريست و به ياد سياوش آمد و دلش پر خون و رخسارش زرد گشت. پس به كى خسرو- آن شاه گيتى- گفت: اى شهريار، تو در اين گيتى، يادگارى از پدرت هستى. من هرگز در گيتى، هيچ شاهى را با اين همه فرّ و مانندگى به پدرش نديده‏ام. آنگاه چون از تخت برخاستند، خوان نهادند و به ميگسارى بپرداختند كى خسرو تا نيمه شب نخفت و پيوسته از گذشته سخن گفت
Fa13a43KhosroDipP.lbi
powered by FreeFind
 آماج   |   نسک   |   فهرست گفتار   |   تقویم برنامه   |   نمودار گردش کار
Shahnameh.com | Ferdowsi.org | Shahnameh.org | Contact
© 1995-2007 Shahnameh Ferdowsi Foundation
Posted 27-Jun-2002 | Revised 28-Apr-2008 -->