- - پيمان گشتن کیخسرو با کاوس از کین افراسياب - - - - - - - - دمیدن صبح.ت.س chaak bar aavardan rooz 1 چو روز درخشان بر آورد چاک ـ بگسترد ياقوت بر تيره خاک خوش قدم.ت.س neek pey - - - - - - - - 2 جهاندار بنشست و کاوس کى ـ دو شاه سر افراز، دو نيک پى از هر دری سخن راندن beesh o kam goftan - - - - زال پدر رستم dastaan با abaa 3 ابا رستم گرد و دستان بهم ـ همى گفت کاوس هر بيش و کم - - - - - - - - سخن گفتن.ت.س andar aamadan 4 از افراسياب اندرآمد نخست ـ دو رخ را به خون دو ديده بشست ویران کردن.ت.س gard bar aavardan - - - - - - - - 5 بگفت آنک او با سياوُش چه کرد ـ از ايران برآورد یکباره گرد - - رنجور، نالان.ت.س peechaan - - - - - - 6 بسا پهلـَوانان که بىجان شدند ـ زن و کودک ِ خرد پيچان شدند - - - - - - - - - - 7 بسى شهر بينى از ايران خراب ـ تبه گشته از رنج افراسياب - - - - - - قد و قامت baalaa - - 8 ترا ايزدى هرچه بايَدْت هست ـ ز بالا و از دانش و زوردست - - - - - - ستاره بخت akhtar بی نقص بودن.ت.س tamaami 9 ز فرّ تمامى و نيک اخترى ـ ز شاهان به هر گوهری برترى - - سر پیچی کردن.ت.س peechidan - - - - - - 10 کنون از تو سوگند خواهم يکى ـ نبايد که پيچى ز داد اندکى منظور: بر آتش کین آب نزنی.ج.خ. کنایه از خشم خود را فرو نشاندن.ت.س dam e aatash andar nayaari be aab - - - - - - کینه keen 11 که پر کین کنى دل از افراسياب ـ دم ِ آتش اندرنيارى به آب - - روی بر نگردانی napeechee - - - - خویشاوندی.ت.س kheeshee 12 ز خويشى مادر بدو ننگرى ـ نپيچى و گفت ِ کسى نشمرى - - - - کنایه از بدبختی.ت.س nasheeb اشاره: بخت و اقبال.ت.س faraaz زیاده خواهی.ت.س fozooni 13 به گنج و فزونى نگيرى فريب ـ به پیش ار فراز آيدت گر نشيب - - - - - - - - - - 14 به گنج و به تخت و تیغ و کلاه ـ به گفتار با او نگردى ز راه - - - - - - - - پیمان band 15 بگويم که بنياد سوگند چيست ـ خرد را و جان ترا بند چيست - - - - - - - - خدا daadaar 16 بگويى به دادار خورشيد و ماه ـ به تیغ و به مُهر و به تخت و کلاه - - - - - - - - - - 17 به برز و به نيک اختر ايزدى ـ که هرگز نپيچى به سُوى بدى طبع بلند داشتن.ت.س manesh borz daashtan - - - - - - منظور: میان تو و افراسیاب جز جنگ و ستیز نباشد miyaanjee 18 میانجى نخواهى جز از تيغ و گرز ـ مَنِش بُرز دارى و بالاى بُرز - - - - - - - - - - 19 چو بشنيد ازو شهريار جوان ـ سُوى آتش آورد روى و روان - - کبود رنگ laajhvard - - - - - - 20 به دادار دارنده سوگند خـَورد ـ به روز سپيد و شب لاژورد - - - - - - - - - - 21 به خورشيد و شمشیر و گنج و کلاه ـ به مُهر و به تخت و به ديهيم و گاه منظور: چنان از او بیزارم که روی او راه به خواب هم نمی خواهم ببینم nabinam be khaab - - - - - - - - 22 که هرگز نپيچم سُوى مهر اوى ـ نبينم به خواب اندرون چهر اوى شاهانه.ت.س khosravi - - - - - - سوگندنامه.ت.س khat 23 يکى خط نبشتند بر پهلوى ـ به مُشک از بر ِ دفتر ِ خسروى - - - - بر این bareen زال پدر رستم dastaan - - 24 گوا بود دستان و رستم برین ـ بزرگان لــَشکر همه همچُنين رسم كسى داشتن: به روش او رفتن rasm - - - - - - امان zeenhaar 25 به زنهار بر دست رستم نهاد ـ چنین خطّ و سوگند و آن رسم و داد - - - - - - - - - - 26 وُزآنجایگه خوان و مى خواستند ـ دگرگونه مجلس بياراستند - - - - - - - - ساز زهی.ت.س rood 27 ببودند يک هفته با رود و مى ـ بزرگان به ايوان کاوس کى - - - - - - روز هشتم hashtom اشاره به کیخسرو.ت.س jahandaar 28 جهاندار، هشتم سر و تن بشست ـ نياسود و جاى نيايش بجُست به ستایش پروردگار پرداخت begostard mehr آفریننده، خداوند aafarin - - - - - - 29 به پيش خداوند گــَردان سپهر ـ برفت آفرين را بگسترد مهر - - - - - - - - طلوع کردن آفتاب.ت.س. barkeshid aaftaab 30 شب تيره تا بر کشيد آفتاب ـ خروشان همى بود، ديده پر آب - - - - - - - - - - 31 چُنين گفت کاى دادگر يک خداى ـ جهاندار و روزى ده و رهنماى دهان اژدها. منظور:افراسیاب.ت.س. dam e ejhdehaa توضیح: حرف اضافه از در اینجا در معنی در بکار رفته است az - - - - - - 32 به روز جوانى تو کردى رها ـ مرا بىسپاه از دم اَژدَها - - - - - - - - - - 33 تو دانى که سالار توران سپاه ـ نه پرهيز داند، نه ترس از گناه کینه keen - - - - نه آفرین، نکوهش nefreen - - 34 به بيران و آباد نفرین اوست ـ دل بىگناهان پر از کین اوست بیختن.رختن، پاشیدن.ت.س. bebikht - - - - - - - - 35 به بیداد خون سياوُش بريخت ـ برين مرز باران آتش ببيخت تاج deyhim - - - - - - - - 36 دل شهرياران پر از بيم اوست ـ بلا بر زَمين تخت و ديهيم اوست - - بخشودن.رحم کردن.ت.س. bebakhshaay - - فرمانبر bandeh - - 37 به کین پدر بنده را دست گير ـ ببخشاى بر جان ِ کاوس پير افسون کنند.جادوگر.ت.س. afsoongar فرومایه.ت.س. bad nejhaad همچنین.ت.س. hamaan - - نژاد، تبار، دودمان gohar 38 تو دانى که او را بدى گوهرست ـ همان بد نژادست و افسون گرست - - - - - - - - - - 39 فراوان بماليد رخ بر زَمين ـ همى خواند بر کردگار آفرين - - - - - - - - شدن.رفتن.ت.س. shod 40 وُزانجايگه شد سُوى تخت باز ـ بر پهلـَوانان گردن فراز شمشیرزن، دلیر.ت.س. khanjargozaar - - - - - - - - 41 چُنين گفت کاى نامداران من ـ جهان گير و خنجرگزاران من - - آتشکده ی آذرگشسپ در آذربایجان.ت.س. aazarGoshasp, azarGoshasb - - سرزمین boom طی کردن.ت.س. peymoodan 42 بپيمودم اين بوم ايران بر اسپ ـ ازين مرز تا خان ِ آذرگشسپ - - - - - - - - - - 43 نديدم کسى را که دل شاد بود ـ توانگر بُد و بومش آباد بود گریان.ت.س. deedeh por aab - - - - - - رنجور.دردمند.ت.س. khasteh 44 همه خستگانند از افراسياب ـ همه دل پر از خون و ديده پُرآب - - - - - - - - دل سوخته jegar khasteh 45 نخستين جگر خسته ی او منم ـ که پر درد ازويست جان و تنم آه.ت.س. baade sard - - - - - - اینجا: پدر پدر.ت.س. niyaa 46 دگر چون نيا شاه ِ آزادمرد ـ که از دل همى برکشد باد ِ سرد جنگ و ستیز.ت.س. jang o joosh مخفف بسيار bas - - - - در فریاد و فغان.ت.س. baa khoroosh 47 به ایران زن و مرد ازو با خروش ـ ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش - - - - - - - - توضیح: قید تاکید است. به معنی سخت veejheh 48 کنون گر همه ويژه يار منيد ـ به دل سربسر دوستدار منيد - - بدی.ستم.ت.س. bad - - کینه keen میان بستن. بستن كمر، آماده نبرد شدن meeyaan bastan 49 به کین پدر بست خواهم میان ـ بگـُردانم اين بد از ايرانيان دلاوری.ت.س. rasme palang - - - - - - همگان.ت.س. hamgenaan 50 اگر همگنان راى جنگ آورید ـ بکوشيد و رسم پلنگ آورید دشت هموار haamoon - - - - سر زدن، آشکار شدن. توضیح: اگر شما آماده ی جنگ باشید، من به طریق اولی آماده ام. این کار از من سزاوارتر است beeroon shodan کار sakhon 51 مرا اين سَخـُن پيش بيرون شود ـ ز جنگ یلان کوه هامون شود مسئول، گرفتار.ت.س. aavikhteh - - کینه keen - - - - 52 هر آن خون که آيد به کین ريخته ـ گنهکار اویست و آويخته بهشت برین، بهشت آسمانی.ت.س. behesht boland - - - - - - - - 53 اگر کشته آید کسى زين سپاه ـ بهشت بلندش بود جايگاه - - - - - - - - - - 54 چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد ـ همه يکسره راى فرّخ نهيد - - - - - - کیفر.ت.س. mokaafaat سبقت گیرنده.ت.س. pishdast 55 بدان اند و بر بد شده پيش دست ـ مکافات این بد نشايد نشست - - - - - - - - آماده شدن.ت.س. aaraastan 56 بزرگان به پاسخ بياراستند ـ به درد دل از جاى برخاستند - - - - - - - - - - 57 که اى نامدار جهان شاد باش ـ هميشه ز رنج و غم آزاد باش توضیح: با زدن واو عطف به نیاز وزن kam beesh - - - - - - - - 58 تن و جان ما سر بسر پيش تـُست ـ غم و شادمانى به کم بيش تـُست - - فرمانبر bandeh - - - - - - 59 ز مادر همه جنگ را زادهیيم ـ همه بندهیيم، ار چه آزادهیيم - - - - پسر نوذر Toos - - - - 60 چو پاسخ چُنين يافت از پیلتن ـ ز گودرز و از توس و از انجمن تازه، نو javaan بخت dolat - - چون گل ارغوان:شکفته، سرخ از شادابی.ت.س. arghavaan - - 61 رخ شاه شد چون گل ارغوان ـ که دولت جوان بود و خسرو جوان - - - - - - - - - - 62 بريشان فراوان بخواند آفرين ـ که آباد بادا به گـُردان زَمين Fa13a45KhosroP.lbi CK VShKS
پيمان گشتن كى خسرو با كاووس از كين افراسياب
چون خورشيد درخشان سر برآورد و ياكند بر خاك تيره بگسترد، كى خسرو و كِي كاووس- آن دو شاه سرافراز و نيكپِى - با رستم پهلوان و زال بنشستند و كاووس سخن مىگفت، تا اين كه از افراسياب سخن به ميان آورد و خون بگريست. سخن گفت از آنچه كه افراسياب با سياوش بكرد و اين كه از ايران گَرد برآورد. گفت: چه بسيار پهلوانان كه كشته شدند و زنان و كودكانشان پيچان گشتند. چه بسيار شهرها در ايران، ويران ببينى كه بدست افراسياب تباه گشتهاند. تو هر آنچه كه از زور و دانش و فرّه ايزدى بايد داشته باشى، دارى. با اين فرّ كيانى و نيكاخترى، از شاهان هر نژادى برترى. اكنون از تو سوگندى مىخواهم كه هيچگاه از آن سر نپيچى. اين كه دلت را پر از كينه افراسياب سازى و هرگز آب بر اين دَم آتش مزنى و از آن رو كه از سوى مادر با او خويشى دارى، بدو نگروى و گفتار هيچكس ديگرى را نشنوى. در نشيب و فرازهاى اين كار، هرگز فريب گنج و فزونى را نخورى و با او سخنى به همدلى مگويى. همانا كه هيچچيز براى جان و خِرَد ، بهتر از پند نباشد. پس اكنون تو را بگويم كه بايد به چه چيزى سوگند بخورى. بايد بگويى به دادار خورشيد و ماه و به تاج و تخت و مُهر و كلاه، به آيين و راه فريدون، به خون سياوش، به جان تو اى شاه، به فرّ و اختر نيك ايزدى كه هرگز به سوى بدى نگروى و هيچ ميانجىاى بجز تيغ و گرز نخواهى و او را به خوارى افكنى
چون كى خسرو- آن شهريار جوان- سخنان كاووس را بشنيد، رو به سوى آتش كرد و به دادار دارنده و به روز سپيد و شب لاژورد و به خورشيد و ماه و تخت و كلاه و به مُهر و به تيغ و ديهيم شاه سوگند خورد كه: هرگز به سوى مِهر او نگروم و در خواب هم چهره او را نبينم. پس آن سوگند را با مشك، بر كراسهاى به پهلوى بنوشتند و زال و رستم و همه بزرگان سپاه نيز بر آن گواه گشتند. آنگاه آن سوگندنامه را در دست رستم نهاد.
پس از آن خوان و مِى بخواستند و بزمى بيآراستند و آن بزرگان، يك هفته را با رامشگران به ميگسارى در كاخ كِي كاووس بپرداختند. به روز هشتم كى خسرو سر و تن بشست و با آسودگى، نيايشگاهى بجست و آن شب تيره را تا گاهِ دميده شدن آفتاب، در پيشگاه خداوند سپهر گردان، خروشان بود و اشك از ديدگان بباريد و گفت: اى خداى يكتاى دادگر، اى خداوند روزى دِه و رهنماى، تو به روزگار جوانى مرا بدون هيچ سپاهى از دَم اژدها رها ساختى. تو خود مىدانى كه سالار سپاه توران، نه پرهيز دارد و نه از گناه مىترسد. در هر جاى ويران و آباد، او را نفرين مىكنند و دل بىگناهان پر از كين اوست. بر اين سرزمين با ارزش ايران، آتش بريخت و خاك اندوه بر جان دليران افشانْد . با بيدادگرى، خون سياوش را بر خاك ريخت و جان ما را چاك كرد. دل همه شهرياران پر از بيم اوست و آن تخت و تاجش سختى و رنجى براى گيتى است. تو خود مىدانى كه او بدنژاد و افسونگر است
كى خسرو بدين سان فراوان رخسار بر زمين ماليد و كردگار را آفرين بگفت
آنگاه از آنجا به سوى تخت خود و به پيش پهلوانان گردنفراز بازگشت و گفت: اى نامداران من، اى گيتىستانان و شمشيرگزارانم، من سرزمين ايران را از اينجا تا آتشكده آذر گشسپ بپيمودم، ليك هيچ كسى را اگر چه توانگر بود، و سرزمينش نيز آباد بود، شاد نديدم. همه با دلى پر از خون و ديدگانى اشكبار، از افراسياب زخم خوردهاند. خود من نخستين كسى هستم كه از او جگر خستهام و همه جان و تنم پر از درد اوست. ديگرى نياى من- آن شاه آزاده مرد- است كه همواره آه سردى از دل مىكشد. در ايران زمين از بسيارىِ كشتن و تاراج و جنگ و جوش، زن و مرد، خروشانند. پس اكنون كه همه شما ياران ويژه من هستيد و همگى در دل، مرا دوستداريد، بايد كه ميان به كين پدر ببندم و اين بد را از ايرانيان بگردانم. همه بار ديگر بكوشيم و به آيين پلنگ بجنگيم و كوه را هامون سازيم. و در اين راه هر خونى كه از سپاه توران ريخته شود، آن كس، بىگمان گناهكار بوده است. ليك اگر كسى از سپاه ما كشته شود، جايگاهش بهشت برين خواهد بود. اكنون همگى نيك بيانديشيد و پاسخ دهيد. و بدانيد كه در برابر او كه اين بد را آغاز كرد، نبايد نشست و بايد كيفر اين كار را ببيند. بزرگان كه چنين شنيدند، با دلى پر از درد از جاى برخاستند و گفتند: اى شاه، هميشه دلشاد باشى و تنت از رنج، آزاد باشد. تن و جان همه ما به پيش تو و اندوه و شادمانى ما به كم و بيش توست. سرانجامِ همه ما مرگ است و همگى بندگان تو هستيم. چون كى خسرو از رستم پيل تن و توس و گودرز و آن گروه چنين پاسخى يافت، رخسارش گلرنگ شد. پس ايشان را آفرين بسيار كرد و گفت: زمين بر شما پهلوانان، آباد بادا
Fa13a45KhosroDipP.lbi